امیر بهدادامیر بهداد، تا این لحظه: 15 سال و 9 روز سن داره

...امیر بهداد فرزندی بی نظیر...

گزارش بیست و سه ماهگی

سلام فرشته کوشولوی قشنگم آخرین روزای بیست و سه ماهگیت هم داره میرسه و چند روزه دیگه دوسالت تمومت میشه. عزیزدلم، نازنینم میخوام از این روزا برات بگم که چقدر زود گذشت و چقدر دلم برای همه ی این روزا تنگ  میشه. این روزا همون روزایی بود که پیشترها آرزوش رو داشتیم این که راه بری حرف بزنی شیرین زبونی کنی و یه بچه ی کامل بشی. حالا الان همه ی این کارا رو می کنی و خیلی برامون شیرین و دوست داشتنی بودی و هستی. وضعیت حرف زدنت: توی این روزا شدی طوطی. هر لغتی رو که می شنوی بلافاصله تکرار میکنی اگه زبونت بچرخه که درست تلفظ می کنی اما اگه نتونی که یه فرمی میگی که عین ریتمش هست. حالا برات یه پست میذارم از تمام لغاتی که این یک ماه...
3 آبان 1392

عید قربان و اُاُاُدوووووووووو...

بهداد قشنگم هر وقت اومدم اینجا، گزارش اولین کارایی که انجام دادی و برات نوشتم. الان اومدم که از آخرین باری که شیر خوردی و دیگه کنارش گذاشتی بگم. آخرین روزی که شیر مامانی رو خوردی روز سه شنبه 23 مهر 92 مصادف با شب عید قربان بود. پسر عزیزم از اینکه این دو سه هفته همکاری کردی و یواش یواش به این برنامه جواب دادی کمال تشکر رو دارم. واقعا ازت ممنونم که این قدر گلی و صدات در نیومد و صبوری کردی. اون روز از صبح ساعت هفت صبح بیدار شدی و ما برنامه ای نداشتیم. به همراه بابایی صبحانه خوردیم و بعدش چون بابایی میخواست بره سر کار و شما اظهار ناراحتی می کردی منم سریع لباسهات رو پوشوندم و سوار کالسکه ات کردم  و رفتیم با هم نون بربری گرفتیم ...
27 مهر 1392

خداحافظ به به ...

بهداد گلم سلام الان یه دو هفته ای  هست که میخوام بیام و برات از روزای بای بای با به به حرف بزنم که نشده. جونم برات بگه که یه پونزده شونزده روزی  هست که پروژه ی از شیر گرفتن به شکل لاک پشتی رو داریم ادامه میدیم. از بیست  روز پیش به تقاضاهای وقت و بی وقت شما برای شیر خوردن کمتر جواب دادم و طی روز هر وقت که میومدی و تفننی میخواستی که شیر بخوری حواست رو پرت میکردم و دیگه یه کم به این حالت عادت کردی. از دو هفته ی  پیش تا حالا سه تا برنامه ی پنج روزه داشتیم. پنج روز اول وعده های بین روز رو حذف کردم و پنج روز دوم  فقط صبح که از خواب بیدار میشدی و عصر که میخواستی بخوابی و شب رو بهت شیر میدادم. خلاصه اول روزی س...
25 مهر 1392

روزای بیست و سه ماهگی

سلام پسر گلم بهداد جانم، عزیز دلم این روزا دیگه آخرین روزای دو سالگیت هست. شانزده روز دیگه باقی مونده. سومین سال زندگی زمینیت کم کم داره شروع میشه. عزیزکم نمیدونی که چقدر عاشقتم. هنوز هم که هنوزه دوست ندارم که زود بگذره و زودی بزرگ بشی. نمیدونی که چقدر باهات عشق می کنم. دوستت دارم و کیف می کنم. از وجودت و از بودنت لذت می برم. واقعا نمیتونم تصور کنم که دو سال گذشت و دو ساله که اومدی پیشمون و داری با ما زندگی می کنی. امیرحسین و بابا کردی و  منو مامان.  میگن بهشت زیر پای مادران است. اما تو از روز اول با بودنت بهشت و برام آوردی. این روزا شدی طوطی. هر لغتی رو که می شنوی تکرار می کنی. خیلی قشنگ ح...
21 مهر 1392
1