امیر بهدادامیر بهداد، تا این لحظه: 15 سال و 10 روز سن داره

...امیر بهداد فرزندی بی نظیر...

من و بابا

        سلام کوچولوی دوست داشتنی من و بابایی پسر عزیزم من و بابایی این وب سایت رو برات درست می کنیم تا وقتی که بزرگ شدی، بتونی از روزهایی که هنوز تو این دنیای قشنگ نیامده بودی و بعد قدم به این دنیا گذاشتی و به یادت نمی اومد که چطوری بودی خبر دار بشی و این وب سایت بشه آلبوم خاطرات تو و ما. این هم عکس کوچولویی های من و بابایی هست  . ...
17 ارديبهشت 1391

به پسرم ...

نامه ابراهام لینکلن به معلم پسرش   به پسرم درس بدهيد او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد، كه به ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجود دارد . به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ،اما به او بياموزيد، اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد، كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را ي...
16 ارديبهشت 1391

خدایا...

  خدایا بابت کوچکترین چیزها سپاسگزار توام چیزهایی که اغلب در مسیر راهمان قرار می دهی چیزهایی که بدانها بی اعتنا و بی توجهیم و به هنگام نیایش از ذکر آنها غافل. چیزهایی همچو لطفی نامنتظر، عملی فکورانه و محبت آمیز، و دستی که به سویمان دراز می شود تا به هنگام نیازی ناگهانی یاری مان دهد. آه ای خدای عزیز ما را از مهربانیهای جزئی و روزمره ، که ناغافل و به گونه ای دلچسب از جایی نثارمان می شود که هرگز در تصورمان نمی گنجد، آگاه تر کن. ...
16 ارديبهشت 1391

ورود بهدادی به زندگیمون

           اینجا طبق گفته دکتر 5/12 هفته داری و تعداد ضربان قلبت 142 تا در دقیقه بوده.                                                                                          ...
15 ارديبهشت 1391

واکسن 6ماهگی...

  .   سلام کوچولوی قشنگم. الان خوابیدی و این بهترین فرصت شد که من یه کم حرف بزنم. دو روز پیش شش ماهه شدی و از روز قبلش دلشوره داشتم که چطور ببرمت و واکسن شش ماهگیت رو بزنم . اما از آنجا که خدای بزرگ و مهربونم در تمام لحظات با تو بودن همراه ما بوده مثل همیشه کمکم کرد . صبح برعکس هر روز ساعت ده و نیم از خواب بیدار شدی و بلافاصله بردمت حمام ، که بعد از واکسن زدنت بخوابی و پات هم تو حمام کردن کشیده نشه. وقتی که واکسن ات رو زدیم یه کوچولو گریه کریه کردی و دیگه آنقدر شیون و زاری نکردی و خوشبختانه وقتی آمدیم خونه شیر خوردی و یه خواب درست و حسابی کردی و عصر هم اینقدر حالت خوب بود که زنگ زدم خان جونی تا صدای قهقه خند ه ات...
15 ارديبهشت 1391

عید91

 عید١٣٩١          عیدت مبارک امیر بهداد نازنینم من و بابایی از ته قلبمون برات دعا می کنیم که سالهای سال زنده باشی و به تمام آرزوهات برسی و در تمام مراحل زندگیت موفق باشی. خدایا کمکمون کن تا برای بهداد عزیزمون پدر و مادری شایسته باشیم و بتوانیم او را به اوج خوشبختی و رضایت در زندگی برسانیم.   شب سال تحویل مامان جان اینا تا دیروقت پیش ما بودند و رفتند منزل خودشان . هر سه تای ما خسته بودیم و صبح اصلا حال و نای سر سفره هفت سین نشستن و ... نداشتم . اما دیگه مجبوری ساعت یک ربع به هشت از خواب بیدار شدم و به زور رفتم و یه دوش گرفتم . از حمام که بیرون آمدم امیرجانم هم بیدار شده ...
15 ارديبهشت 1391

روزهای با تو بودن

یه خاطره از واکسن ٦ ماهگیت شبی که واکسن زده بودی حالت نسبتا خوب بود و نشسته بودی و داشتی با اسباب بازیهات بازی می کردی همین که بابایی اومد خونه و تو هم چشمت به بابایی افتاد شروع کردی به شادی کردن و آواز خواندن و دست و پا زدن. از خوشحالی بال بال می زدی اما یهو تو همین شوخی خنده ها و شادمانی کردنها زدی زیر گریه و بغض و اشک و ... اولش متوجه نشدیم اما بعد از سه ثانیه یادمون افتاد که با مشت خودت کوبیدی روی پات، همونجا که واکسن زده بودی . خلاصه توی شادی و خنده زدی زیر گریه و ... عزیز دلم قیافه ات دیدنی بود نمیدونی که چه حالی شدی و بعدش با شوخی و خنده های من و بابایی یادت رفت که چی شده؟ امیدوارم که همیشه تو تمام مراحل زندگیت خندان با...
15 ارديبهشت 1391