امیر بهدادامیر بهداد، تا این لحظه: 15 سال و 9 روز سن داره

...امیر بهداد فرزندی بی نظیر...

گزارش پانزده ماهگی

بهداد جونم؟ گل بهارم؟ تاج سرم؟ سلام قربونت بشم . الهی که دورت بگردم که توی پانزده ماهگی گل کاشتی و هر کاری که بلد نبودی رو یاد گرفتی و همین جور داری متحول می شی. توی ماه پانزدهم عمر قشنگت ایستادی، قدم زدی، راه رفتی، حرف زدی، دندون در آوردی و هزار تا کار قشنگ که همه رو مو به مو برات تعریف می کنم  تشریف بیارید ادامه مطالب تا همه رو برات تعرف کنم صبح ها یه چای و صبحانه مختصر مفید می خوری و مشغول باری می شی. دیگه مثل قبلنها نمیشه که بنشونمت و  خودت بازی کنی یا تنهات بگذارم و منم بدو بدو به کارهام برسم . سریع تا دور و برت رو نگاه می کنی و می بینی که من نیستم گوشهات رو تیز می کنی که ببینی من کجام بعدش بدو بدو خودت رو...
5 اسفند 1391

هشتمین مروارید

  رویش هشتمین مرواریدت مبارک باشه کوچولوی قشنگم  سه چهار روز بعد از جوونه زدن هفتمین دندونت که فک پائین سمت راست صورتت بود  حالا هشتمین دندونت جوونه زده . فک پائین سمت چپ صورتت  مبارکت باشه. ان شا ا... که دندونهای با دوام و خوش جنسی داشته باشی که تا پایان عمرشون بتونی باهاش غذاهای خومشزه بخوری . البته خودت هم باید مراقب باشی و ازشون نگهداری و مراقبت کنی. فعلا که مسول نگهداری از اونها ما هستیم اما ایشالا بزرگتر که بشی باید یاد بگیری که هم به موقع مسواک بزنی و هم توی بازی و شوخی مراقب باشی که صدمه ای نخورند و صحیح و سلامت بمونند. دوست دارم عزیزم . همیشه سلامت باشی و خوب . ...
5 اسفند 1391

شیرین کاریهای پانزده ماهگی

  شرح تصویری شیرین کاریهای بهداد خان در پانزده ماهگی برای دیدن بقیه شیرین کاریهام تشریف بیارید ادامه مطالب شیرین کاریهای پانزده ماهگی آقا بهداد    بدون شرح (شیطنت از چشمات می باره)   توجه بفرمایید که چطوری روی کشو ایستادی تا دستت به تمام وسایل روی میز توالت برسه    معرفی می کنم این ساعت بابا جونه  داری ساعت رو توی پات می کنی  اینجا هم رفتی سر وقت گلدونهای خانجونی   میخوای که به گلدونها آب بدی  آبها رو ریختی توی گلدون و داری نگاه می کنی اینجا هم پا توی دمپایی بابایی کردی مواظب ب...
3 اسفند 1391

تناولات پانزده ماهگی

  بهداد قشنگم  خدا رو شکر توی روزهای پانزده ماهگی اشتهای خوبی داشتی و کمتر بد غذایی کردی و من از شما خیلی راضی بودم.  توی این ماه طعم های جدیدی رو که مزه مزه کردی و خوشت اومده اینها بودند عاشق پرتقال هستی و هر چقدر که بهت بدم بازم می خوری و دوست داری حلوا ارده هم دوست داری و بعضی روزا می خوری جالبه که از مزه زیتون هم خوشت میاد و هر وقت که سر میز غذا باشه تو هم دوست داری که بر داری و بخوری.  و اما سیر ترشی هم دوست داری و روزهایی که ماهی داریم یه دوتا حبه کوچولو مزه مزه می کنی بابایی یه چند باری هم به دو سه قلوپ دلستر بهت داده و تو هم خوردی و استقبال کردی کوفته قلقلی هم دوست داری...
2 اسفند 1391

شکوفه های بهاری...

بهداد گلم  این روزا حال و هوای حیاط یه جور دیگه است تعریف کردنی نیست دیدنیه این هم درخت حیاط خونمون که پر از شکوفه شده و تمام حیاط عطر بهار گرفته   پسر گلم. همیشه گل باشی و عمرت گل نباشه گل پیش گل وقتی تو باشی همه جا بهاره. همه جا گل بارونه ...
2 اسفند 1391

آغوش تو...

  پسرم، بهدادم پانزده ماهه که اومدی پیشم اما فقط توی روزای پانزده ماهگیت بود که منو بغل می کنی و دستت رو میندازی دور گردنم و سرت رو میگذاری روی شانه ام و با کمال آرامش به اطراف نگاه می کنی و همینطور که دارم راهت می برم چشمات دیگه خسته می شه و خوابت می بره. خیلی لذت بخشه. آخه نمیدونی. این چهارده ماه تمام مدت وقتی که میخواستی بخوابی عین نوزادها روی دو تا دستهام میخوابیدی و من تابت می دادم و هر وقت که بلندت می کردم که سرت روی شانه ام بگذارم خودت رو کش و قوس میدادی که یعنی من از این حالت خوشم نمیاد.  باورت نمیشه که من پانزده ماه بود که ازلذت  ساده ترین مدل بغل کردن و در آغوش کشیدنت محروم بودم و حالا که این اتفاق ...
1 اسفند 1391

هفتمین مروارید

انار دونه دونه  بچه ای دارم دردونه قشنگه مهربونه  انار دونه دونه سه چهار روزه که بچه ام  گرفتار دندونه انار دونه دونه  توی دهان بچه ام  یه گل زده جوونه گل نگو مرواریده مثل طلا سفیده هیچ کس از این قشنگتر  جواهری ندیده  رویش هفتمین مرواریدت در پانزده ماه و سه هفتگی مبارک باشه  بهداد جونم . روز قبل روز عروسی عمو حمید اصلا بهداد همیشگی نبودی و تمام مدت بهانه می گرفتی و گریه می کردی. من تنها دلیلش رو  شلوغی و از این بغل به اون بغل می دونستم خلاصه که  اون شب بهداد خوش اخلاق همیشگ...
29 بهمن 1391

عروسی ...

  بالاخره عمو حمید داماد شد روز بیست و هفتم بهمن سال نود و یک عروسی عمو حمید بود. بابایی روز قبلش اومد پیشمون و با هم بودیم. روز عروسی هم که تا من آماده بشم بابایی از شما مواظبت می کرد و تو هم همش میخواستی که بیای توی اتاق و همه جا رو به هم بریزی. خلاصه یه چند باری صدای گریه ات رو هم شنیدم اما بابایی هواتو داشت. وقتی که تو رو آماده کردم و لباسهای قشنگت رو تنت کردم و خواستیم که بریم یه قاشق دستت بود و به هیچ وجهی هم راضی نمیشدی که قاشق رو از دستت بگیریم و تمام مدت اعتراض می کردی. خلاصه توی ماشین هم دستت بود و به به خوردی و خوابت برد و قاشق به دست توی خواب ناز بودی. وقتی که رسیدیم هتل باز هم که بیدار شدی راضی نش...
27 بهمن 1391