امیر بهدادامیر بهداد، تا این لحظه: 15 سال و 9 روز سن داره

...امیر بهداد فرزندی بی نظیر...

دوست یعنی...

پسرم، پاره تنم دوست یعنی... دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که میگی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمیشـه دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت میشه دوست یعنی وقت اضافه؛ یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه دوست یعنی تنهایی هام رو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم من یه قدم تو؛ اما بدون شمارش و حساب و کتاب دوست یعنی من از بودنت مفتخر و سربلندم نه سر به زیر و شرمنده دوست یعنی همیشه ...
18 اسفند 1391

امیر بهداد یعنی ...

    امیر بهداد یعنی... ا: آغاز فصل جدید زندگی ام... م: مهمترین رویداد زندگی ام... ی: یادگار عشق و جوانی ام... ر: رنگین کمان لحظه های قشنگ زندگی ام... ب: برکت زندگی ام... ه: هنر پروردگارم... د: دلخوشی زندگی ام ... ا: آرامش زندگی ام... د: دوست دارم...   ...
17 اسفند 1391

فصلها...

  فصـــــــــــــــلها روزگار ما بازی ساده فصل هاست... روزگارمان فصلی است، دنیایمان نیز! دلهامان هم بی نصیب نمانده از این بازی موهوم فصل ها! بعضی ها دلهاشان سبز و بهاریست... پر از تازگی، پر از طراوت... پر از شور و نشاط زندگی! سبزِ سبز... همیشه بهار! بعضی ها اما دلهاشان گرم است و تابستانی!... پر از حرارت و تابندگی! همیشه سوزان... همیشه گرم و آفتابی! بعضی ها دلهاشان جنس خزان است... لبریز از غروب های دلتنگ و نفس گیر... بازیچه ی بادهای تند موسمی و باران های گاه و بیگاه!... همیشه غریب...همیشه دلگیر!   اما بعضی های دی...
16 اسفند 1391

روز درختکاری

بهداد قشنگم سلام جمعه هفته پیش برای اولین بار توی حیاط راه رفتی و قدم زدی و لذت بردی. اولش یه کم کمکت کردیم و بعدش دیگه خودت با خوشحالیی تمام حیاط رو متر کردی. واااااای خدای من!! یه آب پاش هم دستت گرفته بودی و آب پاش به دست همین جور جیاط رو دور می زدی و آواز می خوندی و خوشحالی و شادی میکردی. منم دیدم بی مناسبت نیست که امروز که روز ١٥ اسفند روز درختکاری نامگذاری شده . برات یه پست بگذارم و گل و گلکاری شما رو نشون بدم. من و بابا هم دیگه جلوی دست و پات نیومدیم و هر کاری که دوست داشتی با خاک و بیلچه و گلدون انجام دادی. هر سه تامون خوشحال بودیم. تو از اینکه داری یه ک...
15 اسفند 1391

زلال باش...

  چطور، بهتر زندگی کنم؟ پرسیدم.....   چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با کمی مکث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی . پرسیدم ، آخر .... ، و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد : مهم این نیست که قشنگ باشی ... ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر . کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را .. بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی ....
14 اسفند 1391

نیمه ی اسفند

فندق ام سلام. امروز یکشنبه 14 اسفند 91 هست. بنا بود که حسابی بارون بیاد اما نیومد و یه آفتاب قشنگی بود که نگو . به قدر ی آسمون آبی و شفاف بود که تا چشمام و باز کردم با خودم گفتم امروز روز بیرون رفتنه. تا شما از خواب بیدار شدی و آماده ات کردم دیگه ساعت یازده و نیم بود که با هم عازم یکشنبه بازار شدیم که بریم و یه دوری بزنیم یک عالم مرغ زنده و اردک و غاز دیدی و یک عالم هم ماهی. آخه فصل صید ماهی هست الان ماهی توی بازار فراوونه. اولش نمیخواستی که توی کالسکه بشینی اما خوب بعدش راضی شدی و تا آخرش که برسیم خونه خیلی اظهار ناراحتی نکردی. راستی یادم رفت که بگم با خاله بهجت رفتیم و وسط راه که خواست ازمون خداحافظی کنه یه گریه ای پشت سرش کردی...
14 اسفند 1391

من شبیه کی ام؟

سلام به همه دوست جونی های مهربون دقت کنید: به نظرتون من شبیه کدومشون هستم؟ مامانم یا بابام؟ خواهش می کنم که نظر بدید. منتظر نظرتون هستم اینجانب آقای بهدادی مامانِ بهدادی بابایِ بهدادی  ...
12 اسفند 1391

پیک نیک چیتگر

  بهداد جونم سلام روز بیست و دوم بهمن با دوستای همیشگیمون رفتیم پارک چیتگر رومینا و باران و کیانا جون هم بودند و روز خوبی بود و تو هم حسابی هر کاری که دلت خواست کردی و تمام لباسهات رو خاکی کردی و کلی هم جوجه کباب خوردی اونم به طرز باورنکردنی . بعد از ناهار هم از سر و کول عموها بالامی رفتی و شیطونی می کردی و اسباب بازیهای رومینا رو بهم می ریختی و سرت باهاشون گرم بود. دوست دارم چشمامو ببندم و روزی رو ببینم که همتون برای خودتون بزرگ شدید و ما هم دیگه پا به سن گذاشتیم. و با دوستان می شینیم و از این روزها و دور هم بودنهامون و شیطنت های شماها می گیم. حالا میخوام یه چند تا عکس بامزه و یادگاری بگذارم که بعدا ها  که خودت...
10 اسفند 1391

حس مادری

بهدادم. بهترین هدیه خدایم             روزها و ماهها گذشت ، و حالا من مادر یک پسر دوست داشتنی و پر جنب و جوش شانزده ماهه هستم. وجودت باز شدن صفحه تازه ای از کتاب زندگیم بود . با تو احساس می کنم خودم رو دوباره پیدا کردم . هر روز که می بینمت و هر شب که در آغوشم ، نفسهای گرمت نوازشم می دهد ، دلم می خواهد در  دریای شکر خدا غرق بشم . هنوز باورم نمیشه که مادر شدم و تو رو دارم. همه روزهام مثل یه رویاست. تو رو داشتن مثل رویاست. با تو بودن چقدر زیباست.  حالا دیگه خودم رو با تو تعریف می کنم...
9 اسفند 1391

ماهگرد شانزدهم

    با یه روز تاخیر به علت قطع بودن نت خونه  تولدت مبارک شانزدهمین ماهگرد به دنیا اومدنت مبارک باشه بهداد عزیزم. سلامت باشی و شاد و سرخوش. سر افراز باشی همیشه. عاشقانه دوستت داریم مامان و بابا ...
8 اسفند 1391