امیر بهدادامیر بهداد، تا این لحظه: 15 سال و 9 روز سن داره

...امیر بهداد فرزندی بی نظیر...

گزارش شانزده ماهگی

  سلام گل قشنگ زندگی مون بهداد عزیزم. نور چشمم از روزهای قشنگ با تو بودن توی روزهای شانزده ماهگیت میخوام بنویسم .از کارهایی که یاد گرفتی که انجام بدی. از شیطون کاریهات و بازیگوشی هات . از خنده دار بازیهات. از با مزه بازیهات. از قشنگی همه  لحظه های با تو بودن و شیرین بودن تمام لحظه های زندگیمون که شیرین تر از قند و عسل شده.   سلام گل قشنگ زندگی مون بهداد عزیزم. نور چشمم از روزهای قشنگ با تو بودن توی روزهای شانزده ماهگیت میخوام بنویسم .از کارهایی که یاد گرفتی که انجام بدی. از شیطون کاریهات و بازیگوشی هات . از خنده دار بازیهات. از با مزه بازیهات. از قشنگی همه  لحظه های با تو بودن و شیری...
5 فروردين 1392

عید اومده بهاره

  خدا حافظ زمستون ٩١ سلام بهار ٩٢ نوروز باستانی  ١٣٩٢ مبارک   یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول حول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال لحظه تحویل سال ١٣٩٢ هجری شمسی ساعت ١٤ و ٣١ دقیقه و ٥٦ ثانیه   امیر بهداد عزیزم ...
1 فروردين 1392

آخرین شب زمستون91

  این آخرین پست سال 1391 هست.  آخرین شب از اسفند سال 91 هست. شنبه 26 اسفند برای مراسم عروسی ساناز ساعت یک بعد از ظهر بود که خودمون رسوندیم به تهران . اصلا حوصله این عروسی رو نداشتیم و به زور خودمون رو آماده کردیم. جاده خلوت بود اما تمام خیابونهای تهران قفل بود. کلی پشت چراغ قرمز اتوبان نیایش موندیم و توی جردن هم حسابی ترافیک بود. یکسره اومدیم منزل خانجون اینا . من که از سر درد و چشم درد داشتم داغون می شدم و بابایی هم که حسابی خسته بود . تو و بابایی رفتید حمام و دیگه تا همه مون آماده بشم یه دوساعتی طول کشید. ساعت هشت و نیم بود که از خونه خانجون اینا حرکت کردیم به سمت لواسان. خوشبختانه راه خلوت بود و سریع رسیدیم. عروسی...
30 اسفند 1391

بوی بهار می آید

    بوی بهار می آید بهداد شیرینم تنها کمتر از یک هفته دیگه سال جدید می شه. سرما داره میره و بهار و با خودش میاره. همه جا سبز شده . شکوفه ها دیگه کم کم جاشون رو دارند به برگهای سبز میدند . این یعنی امید و نوید. این یعنی تازگی. نو شدن . متحول شدن. ما هم باید سعی کنیم که به خودمون بیاییم . فکرهای کهنه و قدیمی و آشغالی رو بگذاریم دم در ذهنمون و همه رو بیرون بریزیم و نگاه نویی به این زندگی و دنیا داشته باشیم. خلاصه که یه خونه تکونی فکری هم داشته باشیم. خیلی توی این فکرم. میخوام عوض شم.   به قول دکتر آزمندیان میخوام که انسان زیبای دیگری بشم. امسال خیلی برنامه ها دارم. هم برای تو هم برای خودمون. کلی هدف و برنامه...
25 اسفند 1391

نهمین مروارید

عزیزم قشنگم بهدادم  دیشب وقتی که داشتی شیطونی می کردی و مدام میرفتی به سمت تلویزیون که به سیم آنتنش دست بزنی، با مخالفت و ناراحتی ما روبرو شدی و تو هم عین این ناز نازیا شروع کردی به گریه کردن. وقتی که به سمتت اومدیم که از روی زمین بلندت کنیم توی دهانت رو بابا دید و گفت که وای خدا جون دندون جدید در آورده. خلاصه من و بابا کلی خندیدم و شاد شدیم اما تو هنوز داشتی گریه می کردی و از سر و کول ما بالا می رفتی و ... .  نمیدونی که چه شوقی دارم از وقتی که خبردار شدم که دندونت بیرون زده . خدا رو شکر که خیلی اذیت نشدی و بی سرو صدا دندون دار شدی. مبارکه گلم. غذاهای خوشمزه بخوری باهاش. به سلامتی نهمین دندون هم جوونه زد و شاید ک...
25 اسفند 1391

شب جمعه آخر سال

  این روزها دلتنگ تر از همیشه ام ... دلتنگم برای آنها که نیستند اما هنوز حضور دارند ، آنها که رفته اند و جایشان سخت خالیست ... و برای آنها که هستند اما نه به تمام ... میخوانم فاتحه ای برای شادی روح همه عزیزانی که دستشان از این دنیا کوتاهه ...
24 اسفند 1391

پانصد روز عاشقی...

  بهداد عزیزم ای قشنگترین واژه هر روز زندگیم پانصدمین روز طلوع زندگیت به خانه پر از عشقمون مبارک پسرم، بهدادم، خوش آمدی پانصد روزه که قدم به خونه دلمون و خونه عشقمون گذاشتی پانصد روز زندگی... پانصد روز عاشقی... پانصد روز نفس به نفس... پانصد روز سینه به سینه... پانصد روز آغوش در آغوش... پانصد طلوع و پانصد غروب... از چه بگویم؟ از کدامیک از عاشقانه هایم بگویم؟ تو قشنگترین سمفونی دنیایی قشنگترین کنسرت دنیا، صدای خنده های توست که تمام سکوت و سردی خونه رو محو می کنه... صدای نفس نفس زدن تو در آغوشم ... صدای پای قد...
23 اسفند 1391

این روزای ما...

  سلام بهدادم. ای شیرین ترین حادثه زندگیم. بهداد گلم. روزهای شانزده ماهگیت رو داری سپری می کنی. می بینی که چقدر پشت هم روزها و ماهها دارند میان و میرن و تو بزرگ می شی و شکفته میشی؟ روزهای آخر ساله. داریم به بهار نزدیک می شیم. اما اگه از من بپرسی بهت می گم که بهار خیلی وقته که پاشو توی خونه مون گذاشته و همه خونه رو پر از عطر گل و شکوفه و زیبایی کرده. بهار زندگی ما تویی . تویی که قدمهای آسمونیت رو به خونه مون گذاشتی و همه خونه رو گلستون کردی. هنوز که هنوزه و قتی که بوت می کنم عطر و بوی پاکی و معصومیت میدی. واقعا که ذوق می کنم وقتی که بغلت می کنم و سر و صورتت رو بو می کنم و می بینم که هنوزم بوی نوزادها و بچه نی نی ها رو میدی....
20 اسفند 1391