امیر بهدادامیر بهداد، تا این لحظه: 15 سال و 9 روز سن داره

...امیر بهداد فرزندی بی نظیر...

واکسن 18 ماهگی

بهداد عزیزم، فرشته ی کوچولوی دوست داشتنی من امروز صبح (٩ اردیبهشت ٩٢ ) با کلی سلام و صلوات رفتیم مرکز بهداشت که واکسن یک سال و نیمه گیت رو بزنیم. واکسن سه گانه و فلج اطفال و ... می بینی که چطور روزها از پی هم داره میاد و میره و تو هیجده ماهه شدی و وقت واکسنت شد؟ برای خودت مردی شدی... عزیزم ، خوشبختانه امروز صبح زود از خواب پا شدی . حمامت کردم و لباسهای راحت تنت کردم و صبحانه بهت دادم و قطره استامینوفن هم بهت دادم که وقتی که واکسن زدی خیلی اذیت نشی. واکسنت رو زدیم و تو هم خیلی گریه کردی. شاید نه به خاطر واکسن . به خاطر اینکه من و بابایی دست و پات رو گرفته بودیم و خانم پرستار هم داشت کارش رو می کرد. یه کم هول ک...
9 ارديبهشت 1392

لذت زندگی...

  ************************************ یاد بگیریم،چگونه بیشترین لذت را از زندگی ببریم ************************************ برای آنهایی که تصمیمات مهم می‌گیرند، زندگی می‌تواند کاملاً متفاوت باشد. معنا و مفهوم زندگی شما همان چیزی است که خودتان هر روز با اعمال و افکارتان می‌سازید. زندگی از انتخاب‌های شما تشکیل می‌شود و تصمیم‌گیری اهمیت زیادی دارد زیرا هر انتخاب شما هم عواقب و هم فوایدی به دنبال دارد؛ سعی کنید همیشه قبل از هر تصمیم این دو را در نظر بگیرید.   مراحل لذت بردن از زندگی: 1. از زمان حال لذت ببرید. هر روز را طوری زندگی کنید انگار آخرین روز زندگیتان است....
8 ارديبهشت 1392

ماهگرد هجدهم

    تولد هجدهمین ماه زندگیت مبارک دردونه ی من بهداد جانم هیجده ماهه که قدمهای کوچولوت رو توی زندگی و خونمون گذاشتی. خوش اومدی عزیزم تو خوشبوترین گل شاخه ی زندگیمون هستی. به امید هجده هزار ماهیگیت عزیزم.    ...
7 ارديبهشت 1392

گزارش هفده ماهگی

  بهداد گلم از روزای قشنگ هفده ماهگیت میخوام بگم. اگه بخوام راستش و بگم به خدا دلم می سوزه که هی داری ماه به ماه بزرگتر می شی و از روزای نوزادی و کودکیت داری فاصله می گیری. اما از طرفی وقتی که می بینم که هر چی جلوتر میریم و تو بزرگتر میشی، شیرین تر و بامزه تر و دلنشین تر می شی بازم امیدوار می شم و خوشحالم و دیگه دلم نمیسوزه. روزای با تو بودن خیلی خوبه. حتی در تصورم هم نبود که بچه داری و مادر بودن اینقدر شیرین و دلچسب باشه. همه از سختیها و دشواریهاش می گفتن و میگن اما من بجز قشنگی و خوبی و پاکی و مهربونی از تو چیزی ندیدم. اگر هم که سختی باشه که قطعا هم هست به قدری تو خوب و عالی هستی که اصلا به چشمم نمیاد و مهم نیست. ...
6 ارديبهشت 1392

گالری عکس هفده ماهگی

عکسهای هفده ماهگی بهدادی   ساحل بندر انزلی  قبل از پیرایش. اینجا نیم ساعت قبل از رفتن به آرایشگاه هست پس از پیرایش اینجا هم آماده شدی که بریم گردش جاده ی ماسوله . هوا خیلی عالی بود جای همه تون خالی بود توی ماشین خوابت برد و آوردمت رو ی مبل گذاشتمت که بیدار بشی .  اما بیهوش بودی و از ساعت هشت و نیم تا ساعت یازده خوابیدی دلم نیومد و بردمت گذاشتمت توی تختت. ساعت یازده بیدار شدی و تا ساعت چهار صبح من و تو داشتیم باهم بازی می کردیم و حرف می زدیم و ... ...
5 ارديبهشت 1392

گزارش شیرین کاریهای هفده ماهگی

                                    شیرین کاریهای هفده ماهگی بهداد عزیزم     اینجا، تازه از خواب بیدار شدی و ژولی پولی رفتی که شکلات برداری نوک پاهات رو ببین که چطوری ایستادی وروجک؟ اینجا هم دوباره اومدی قسمت پذیرایی که به همه وسایل ممنوعه داری دست می زنی بهداد عاشق آب بازی و شلنگ و آب پاش عزیز دلم! در روز چندین بار نماز می خونی.  تمام مدت روز بازیت باکفگیر ملاقه و قابلمه و ...
4 ارديبهشت 1392

امروز، امروز است!

  بهدادم بهترین داده ی خدایم پسرم امروز، امروز است! امروز هر چقدر بخندی و هر چقدر شاد باشی ، از محبت دنیا کم نمی شود، پس بخند و عاشق باش امروز هر چقدر دلها را شاد کنی، کسی به تو خرده نمی گیرد، پس شادی بخش باش امروز هر چقدر نفس بکشی، جهان با کمبود اکسیژن رو به رو نمی شود، پس از اعماق وجودت نفس بکش امروز هر چقدر آرزو کنی چشمه های آرزوهایت خشک نمی شود، پس آرزو کن امروز هر چقدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمی شود، پس صدایش کن او منتظر توست. او منتظر آرزوهایت، خنده هایت، گریه هایت، ستاره شمرد...
2 ارديبهشت 1392

اول اردی بهشت و ماهی ها...

بهداد عزیزم سلام روزت به خیر و شادی باشه روز اول اردیبهشت تصمیم گرفتیم که دو تا ماهی سفره هفت سین مون رو که خدا رو شکر زنده بودند و راهی رودخونه و دریا کنیم. هر وقت که تو روی میز ناهار خوری رو نگاه میکردی و ماهی ها رو میدیدی  با اشاه می گفتی مِ مِ مِ. اونروز تصمیم گرفتیم که بریم رودخونه ی روستای فشخام . خیلی جای بکر و سر سبز و قشنگیه. یه بارم که شما توی شکمم بودی با هم رفته بودیم اونجا. توی مسیر رفت به یه گله ی بع بعی رسیدیم که پیاده شدیم  و از شانسم  دوربینمون رو آورده بودم و تو هم خوشحال و خندان و با تعجب به اون همه گوسفند نگاه می کردی و وقتی که میخواستی به سمتشون بری همه ی گله...
2 ارديبهشت 1392

آخر فروردین...

  بهدادی سلام پنجشنبه عصر رسیدیم تهران و رفتیم منزل خانجون اینا. تا رسیدی، یک راست رفتی توی آشپزخونه و فندک شون رو برداشتی و رفتی تمام خونه شون رو وجب کردی. انگار هر دفعه نذر داری. توی راه هم یه خواب سیر کرده بودی و وقتی که رسیدیم خونه کاملا سر حال بودی و برای خودت آواز می خوندی و به زبون خودت حرف می زدی و خوشحالی می کردی. واقعا مدتها بود که تو رو اینقدر شاد و خوشحال بازیگوش ندیده بودیم. بنده ی خدا خانجون دیگه خسته بود و زودتر رفت خوابید و تو هم تمام مدت تا چشم من و بابا رو دور میدیدی میرفتی توی اتاقشون و بالای سرش می ایستادی و حرف می زدی و خانجون رو بیدار می کردی و یه دو ساعتی طول کشید که شما بخوابی و اون شب حسابی...
1 ارديبهشت 1392

چه خوشگل شدی...

بهداد جانم سلام امروز آخرین پنجشنبه فروردین ماه هست. بالاخره پریشب موفق شدیم که با بابایی بریمت آرایشگاه مردانه و موهای ناز و قشنگت رو بزنیم. تازه این عکس پائین مال یک ماه پیشه الان خیلی بیشتر فر خورده بود. اگه عکسی از موهات پیدا کنم برات میگذارم تا یادگاری بمونه. خلاصه که از قبل از عید میخواستیم ببریمت اما به قدری پشت موهات فرفر لوله لوله شده بود که دلمون نیومد و هی این دست و اون دست کردیم . اما دیگه عید تموم شد و موهای جلوی صورتت هم میومد توی چشمت و دیگه گفتیم که ببریمت پیش یه کار بلد که موهات رو خراب نکنه. خلاصه دیشب برای سومین بارت شما رو بردیم آرایشگاه. دفعه ی قبل از صدای سشوآر می ترسیدی و کلی بغض کردی...
29 فروردين 1392