امیر بهدادامیر بهداد، تا این لحظه: 15 سال و 9 روز سن داره

...امیر بهداد فرزندی بی نظیر...

مروارید تازه

      بهداد گلم. فرشته ی کوچولوی عزیزم توی هجده ماه و ده روزگی، دومین دندون نیش از فک بالاییت هم جوونه زده و داره خودنمایی می کنه. این چهاردهمین مرواریدی هست که در آوردی. عزیزم از هفته ی پیش همش کم غذا شده بودی و میلی به غذا نشون نمیدادی. نگو مال همین مروارید تازه بود که یه کم بی حوصله و کم اشتها شده بودی. خدا رو شکر به یمن وجود شربت کیندر و میل کردن هر روز جنابعالی الان یه چهار پنج روزی هست که دارم نفس می کشم و حالم خوبه و شما هم طی این چند روز کلی وزن گرفتی و بخور بخور می کنی. خوشحالم. مرسی که اشتهات باز شده و مامان و از کلافگی در آوردی. ایشالا که همیشه سلامت باشی و پوف به های خوشمز...
26 ارديبهشت 1392

روزانه های اردیبهشتی

 سلام عزیز دلم، بهداد گلم یه چند روزی رفته بودیم تهران که به عروسی و کارهای دیگه برسیم. سه شنبه ی پیش رفتیم تهران و صبح چهارشنبه با هم یعنی من و تو بابایی با هم رفتیم نمایشگاه کتاب. این بار با مترو رفتیم و تو هم خیلی با تعجب و با دقت همه جا رو نگاه می کردی. پله برقی و مترو و جمعیت در حال رفت و آمد . وقتی که داشتیم از پله برقی بالا میرفتیم به جمعیت پشت سرت نگاه کردی و کلی ذوق زده شدی و برای همه دست تکون میدادی و بای بای می کردی.  روز خوبی بود. همه غرفه های کودک رو گشتیم و چون کالسکه ات رو نیاورده بودیم خیلی طول ندادیم و سریع همه ی غرفه ها رو دیدیم و خریدمون رو کردیم و سریع برگشتیم خونه. ناهارت رو خوردی و کلی با من...
23 ارديبهشت 1392

احساس ناب مادری...

احساس ناب مادری...  می‌بوسمش......می‌خندد می‌خندد........ زندگی جاری می‌شود به چشمانم که خیره می‌شود.......معصومیتش مرا تا آسمانها می‌برد گریه که می‌کند ..........قلبم تکه تکه می‌شود باز‌، عاشقانه می‌بوسمش............چه شیرین می‌خندد  می‌خوابد اما ...... دلم برایش تنگ می‌شود . .  . باز هم واژه کم می‌آورم برای توصیفش عجیب احساسی است...... احساس ناب مادر  بودن ...
16 ارديبهشت 1392

این روزای ما

بهدادی سلام دو روزی بود که  تب واکسنت طول کشید. روز دوشنبه ی پیش رفتیم واکسنت رو زدیم و سه شنبه شب دیگه خوب خوب بودی و تازه سرحال شده بودی و حتی به راحتی قدم می زدی و راه می رفتی . آخه این بار وقتی که واکسنت رو زدیم یا توی بغلم بودی یا روی مبل یه گوشه نشسته بودی و با اسباب بازیهای دور و برت بازی می کردی و خودت رو تکون نمیدادی.اصلا راه نمی رفتی . اگر هم که وسیله ای رو می خواستی از روی زمین برداری به ما اشاره می کردی که ما به دستت بدیم و خودت دولا نمی شدی. آخه تا دولا می شدی به ران پات فشار میومد و دردت می گرفت و گریه می کردی.  روز چهارشنبه مشغول جمع و جور وسایلمون شدیم که برای روز مادر به دیدن مامان بزرگها بری...
16 ارديبهشت 1392

روز مادر

پنجره را باز میکنم                                                       طلوع را میبینم و غروب را فراموش میکنم. از اینکه در قلبم هستی و عشق منی افتخار میکنم . . . روزت مبارک مادرم مامان عزیزم و مامان پری نازنینم روزتان مبارک   خداوندا بهترين لحظات را نصيب مادرانمان كن كه زيباترين لحظه هايشان  را به ...
12 ارديبهشت 1392

دسته گل روز مادر

بهداد جانم سلام تو هفته ی تجلیل از مقام زن و مادر هستیم. خوشحالم. آخه دومین سالی هست که به یمن قدوم مبارک شما به مقام مادر بودن مفتخر شدم. حس مادری قشنگه. لمس بودن تو، لمس وجودت برای من مادر به قدری شیرین و دلچسبه که با هیچ حسی قابل مقایسه نیست. اما از شیرین کاری این روزا برات بگم که خاطره اش هیچ وقت از دل و ذهنم بیرون نمیره. و اسمش شده دسته گل روز مادر. می خواستیم بریم بیرون. شما رو آماده کرده بودم و دیگه کاری نداشتی . داشتی توی خونه می پلکیدی و منم بدو بدو داشتم مانتوم رو تنم می کردم که بریم . اما تا یه لحظه ازت غافل شدم یک صدای شکسته شدنی از بیرون از اتاق خواب شنیدم که هراسون خودم رو بهت رسوندم .تو هم هاج و واج ایستاده بودی&nbs...
12 ارديبهشت 1392

مهر مادری

    مهر مادری چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود . تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید ...
11 ارديبهشت 1392

روز مادر...

  ای مهربان‌ترین فرشته‌ی خدا بگو چگونه تو را در قاب دفترم توصیف کنم؟ صبر و مهربانیت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟ آن زمان که خط خطی های بی‌قراری ام را با مهر و محبّتت پاک می‌کردی و با صبر و بردباری کلمه‌ به کلمه ی زندگی را به من دیکته می‌گفتی خوب به خاطرم مانده است. و من باز فراموش می‌کردم محبت تشدید دارد. در تمام مراحل زندگی، قدم به قدم، هم پای من آمدی، بار ها بر زمین افتادم و هر بار با مهربانی دستم را گرفتی. آری، از تو آموختم، حتی در سخت ترین شرایط ، امید را هرگز از یاد نبرم. یادم نمی‌رود چه شب ها که تا صبح بر بالینِ من، بوسه بر پیشانیِ تب ...
11 ارديبهشت 1392

روز بعد از واکسن

بهداد عزیزم . مرد کوچولوی من! گفتم که دیروز واکسنت رو زدیم. اما عجب واکسنی بود.!!! واکسن سه گانه شامل بیماریهای دیفتری کزاز سیاه سرفه و واکسن فلج اطفال و واکسن ام ام آر که شامل بیماریهای سرخک سرخجه و اوریون. والا این واکسن دیگه برات رمق نگذاشت و دیشب که تا صبح تب داشتی و تمام مدت پاشویه ات کردیم و تو هم ناخوش بودی و گریه می کردی و واقعا حالت دست خودت نبود. واقعا فیل افکن بود چه برسه به یه بچه . خلاصه که صبح هم وقتی که پاشدی و به به خوردی و خواستم که قطره ات رو بدم . برای اولین بار توی عمرت استفراغ کردی و من حسابی هول کردم و دست و پام و گم کردم اونم از ترس اینکه مبادا یهو تشنج کنی. اما خودت هم چون اولین بارت بود ترسیده بودی و ...
10 ارديبهشت 1392