آخرین شب زمستون91

این آخرین پست سال 1391 هست.
آخرین شب از اسفند سال 91 هست. شنبه 26 اسفند برای مراسم عروسی ساناز ساعت یک بعد از ظهر بود که خودمون رسوندیم به تهران . اصلا حوصله این عروسی رو نداشتیم و به زور خودمون رو آماده کردیم. جاده خلوت بود اما تمام خیابونهای تهران قفل بود. کلی پشت چراغ قرمز اتوبان نیایش موندیم و توی جردن هم حسابی ترافیک بود. یکسره اومدیم منزل خانجون اینا . من که از سر درد و چشم درد داشتم داغون می شدم و بابایی هم که حسابی خسته بود . تو و بابایی رفتید حمام و دیگه تا همه مون آماده بشم یه دوساعتی طول کشید. ساعت هشت و نیم بود که از خونه خانجون اینا حرکت کردیم به سمت لواسان. خوشبختانه راه خلوت بود و سریع رسیدیم. عروسی بهم خوش نگذشت از بس که خسته بودم. اما همین که تو یه شام درست و حسابی خوردی و با میل و رغبت قاشق قاشق غذا می خوردی خستگی از تنم در اومد.
بعد از عروسی هم رفتیم دنبال ماشین عروس و کل لواسان رو دنبال عروس گشتیم و دم در جایی که داشتند بزن و بکوب می کردند کلی فش فشه و موشک هوا کردند و نور افشانی کردند . تو هم که خیلی خوشت اومده بود. شب ساعت یک و نیم بود که رسیدیم خونه باباجون اینا . شما که توی راه خوابت برد و ما هم سریع خوابیدیم که بابایی عزیز صبح ساعت هفت پاشه و بره شمال به کارهای آخر سالش برسه.
صبح هم با یک صدای کوتاه تلفن خونه ساعت هفت صبح از خواب بیدار شدی و بابا و بابا جون رو که داشتند می رفتند شمال بدرقه کردی .
بابا جون رفت و ما تنها موندیم تهران. دو روز پیش مامان پری موندیم و برگشتیم پیش خانجونی.
امروز عصر خوابوندمت و بدو بدو رفتم خرید. آخه قرار شد که روز اول فروردین که همه میان عید دیدنی خانجون، ناهار مهمون خانواده ی ما باشند . آخه خانجون دو ساله که دیگه اول عید ناهار درست نمیکنه . تعدادمون زیاده و از پس مهمون داری و تشریفاتش بر نمیاد. عوضش امسال من با این کارم بانی خیر شدم و همه رو خوشحال کردم و خانجون و آقاجون کلی ذوق کردند که همه بچه ها رو دورشون جمع می کنیم. امیدوارم که هم غذاهام عالی از آب در بیاد و هم روز خوب و به یاد موندنی بشه.
امشب هم ساعت دوازده و نیم بابا اینا به سمت تهران حرکت کردند که خودشون رو برای فردا که روز تحویل سال هست به ما برسونند. بیصبرانه منتظر رسیدن طلوع افتاب و دیدن روی گل بابا هستم. خیلی دلم براش تنگ شده.
توی این سه روز چند بار عصبانی شدم و به خودم لعنت فرستادم که چرا تنهایی اینجا موندم. و کاشکی همون جا بودم و خودمون عید رو برگزار می کردیم . دوری از بابایی برام اجتناب ناپذیر شده و منو غمگین می کنه.
الان هم که دیگه ساعت یک ونیم بامداد آخرین روز سال هست و امروز ساعت دو و نیم بعد از ظهر لحظه تحویل ساله. خوشحالم که بعد از ازدواجم این اولین عیدی هست که لحظه تحویل سال نو پیش پدر و مادرم هستم. تازه سه سال بود که سال تحویل وضعیت ثابتی نداشتیم و عید سه سال پیش سال تحویل پیش عمو حمید بودیم که تنها بود و دلتنگ. و دو سالی هم که شمال بودیم مامان جان اینا پیشمون بودند و تنها نبودیم. خیلی خوشحالم که پیش پدر و مادرم هستم. امیدوارم که بازم اتفاق بیفته.
خدایا سال ٩١ سال خوبی برای ما بود . پر از شادی و عشق و موفقیت . خدایا امیر بهداد و امیر حسین عزیزم رو به تو می سپارم و سلامتی و شادی و خوشحالیشون رو از تو می خوام . خدایا امسال رو سال سلامتی قرار بده. همه عزیزامون رو برامون نگه دار و به زندگی همه عزیزانمون و ما برکت و روزی خوب قرار بده.
خدایا آخرین لحظه های سال نود و یک هست همونطور که این پنچ سال رو در کنار امیر حسین عزیزم به خوبی و خوشی گذروندیم سال دیگه رو هم خودت برامون به بهترین حال برامون تقدیر کن.
بار الها حول حالنا الی احسن الحال.


آخرین شب زمستون91
