امیر بهدادامیر بهداد، تا این لحظه: 15 سال و 9 روز سن داره

...امیر بهداد فرزندی بی نظیر...

جمعه 20.مرداد.91 نگرشت را...

  نگرشت را تغییر بده میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد …. که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام  خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند...
20 مرداد 1391

چهارشنبه 18.مرداد.91 روزهای نه ماهگی

پسرم! آرزویم این است دیدن اوج غرورت در صبح و رسیدن به همه رویاهات من دعا خواهم کرد روزهایت پر نور، شب تو مهتابی دل تو صادق و صاف، رنگ باران باشد سلام عزیز دلم امروز هجدهم مرداد هست یه دو سه روزی نتونستم چیزی برات یادداشت کنم. دو روز پیش عمو اینا رو افطار دعوت کردیم خونمون و من از شب قبلش مشغول تهیه و تدارک مهمونی بودم. اون روز هم خدا رو شکر تو خیلی همکاری کردی  و یه دوبار توی روز خوابیدی و منم توی این فاصله تونستم که تمام وسایل و آماده کنم و میزم رو چیدم و غذا رو هم کامل آماده کردم . دیگه تقریبا از 6 عصر یه یعد کاری نداشتم و همه چیز خوب بود و اونها هم اومدند و کلی با تو بازی...
18 مرداد 1391

شنبه 14.مرداد.91 پانزدهم رمضان

بابایی تولدت مبارک سلام پسرم امروز پانزدهم ماه مبارک رمضان سال ٩١ هست. میدونی امروز روز تولد بابایی هست به قمری . تولد قمری بابا برای من و امیرحسین یه قشنگیه دیگه داره آخه خیلی ازش خاطره داریم. بعد از دو سال ونیم دوری از همدیگه توی ماه رمضون بود که دوباره از همدیگه خبردار شدیم. خیلی خاطرات خوب از  سال ٨٦ و ماه رمضونش داریم. برای همین خواستم که هم تو بدونی و هم بابایی بدونه که من هنوز ١٥ رمضان هر سال رو به یادشم و روز تولدش رو بهش تبریک می گم . به قول خودش روز تولد قمری من از روز تولد شمسی ام به یاد موندنی تر و دوست داشتنی تره. بابایی به این دنیا خوش اومدی  بابایی...
14 مرداد 1391

جمعه 13.مرداد.91 مروارید

             ♥سلام سلام صد تا سلام ♥   ♥من اومدم با دندونام♥ ♥ميخوام نشونتون بدم ♥ ♥صاحب مرواريد شدم♥ ♥يواش يواش و بي صدا♥ ♥شدم جز كباب خورا ♥                                                 ...
13 مرداد 1391

پنجشنبه 12.مرداد91 خوش رکاب

خوش رکاب سلام بهدادی .پسر مامانی چطوره؟. نی نی گلی خوبی؟  دیگه داری از نی نی بودن در میای. شدی یه کودک کامل و درست و حسابی. دیروز عصر بابایی اومد خونه و گفت که دو روزه تو فکر ماشینه و میخواد که بره ماشین بخره. که به نیم ساعت هم نرسید و تصمیمش رو گرفت و به نمایشگاه هم زنگ زد و گفت که ماشینی و که دیده بوده رو براش بذارن کنار تا عصر بریم قولنامه اش کنیم. دوباره برگشت و مدارک و دسته چک و ... رو از سر کارش برداشت و اومد دنبال ما و  با هم رفتیم رشت و یه نمایشگاه توپ رفتیم و بابا و عمو رفتند داخل دفترش و من هم کالسکه ات رو باز کردم و تو رو گذاشتم توشو با هم رفتیم خیابون گردی یا همون رشت گردی. تا سر یه چهار ...
12 مرداد 1391

11.مرداد.91 روزهای نه ماهگی

  روزهای نه ماهگی سلام بهدادی ساعت یازده و نیم صبح هست اما هنوز خوابی!! دلم برات تنگ شده. من تا دیدم که خوابی سریع رفتم یه دوش گرفتم و سوپت رو هم گذاشتم که درست بشه. گفتم تا خوابی بیام اینجا ببینم که چه خبره. دلم می سوزه اگه تهران بودیم خیلی راههای خوب برای شاد کردن تو و سر گرم کردن تو بود اما اینجا تنوع داشتن برات توی روز خیلی سخته و تکراری می شه و من و بابا می مونیم که دیگه چه کار کنیم که تو باهاش سرگرم بشی و بهت خوش بگذره.؟ مصلا توی مراسم تولد یکسالگیت کسی و نداریم که دعوت کنیم و یه جشن تولد توپ برات بگیریم. اگه تهران بودیم یه لشکر داشتیم که بیان و یه جشن درست و حسابی برات راه می انداختیم . وقتی تو وب مامان های ...
11 مرداد 1391

سه شنبه 10.مرداد.91

  سفر نکنی ... به آرامی آغاز به مردن می‌كنی اگر سفر نكنی اگر كتابی نخوانی اگر به ندا های زندگی گوش فرا ندهی اگر از خودت قدردانی نكنی به آرامی آغاز به مردن می‌كنی زماني كه خودباوري را در خودت بكشی وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند به آرامي آغاز به مردن می‌كنی اگر بردۀ عادات خود شوی اگرهميشه از يك راه تكراری بروی اگر روزمرّگی را تغيير ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی اگر از شور و حرارت از احساسات سركش و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وا می‌دارند و ضربان قلبت را ت...
10 مرداد 1391

دوشنبه 9.مرداد.91

  بهدادی داره با عینک جدیدش بازی می کنه.   دالی بازی و خوشحالی کردن بهداد توی آینه   سلام گل قشنگم   روزهای نه ماهگیت شروع شده. یه چند روزی هست که صبح ها زود از خواب بیدار می شی . کم کم خواب روزت داره کم میشه و گشت و گذار و بازیگوشیات توی خونه شروع شده. دیگه تمام مدتِ بیداریت رو باید پا به پات باهات همراه باشم. سر بگردونم دست به یه کارهای جدید و خطرناک می زنی و نمیشه یک لحظه ازت غافل شد. دیشب با بابایی میز بزرگ شیشه ای توی حال رو با میز عسلیش رو به سختی بلند کردیم و بردیم گذاشتیم توی پذیرایی. فضای حال خیلی باز شده و ما هم دیگه تو رو راحت گذاشتیم که هر جایی که دلت میخواد بری. آخه وقتی که میزه...
9 مرداد 1391