امیر بهدادامیر بهداد، تا این لحظه: 15 سال و 9 روز سن داره

...امیر بهداد فرزندی بی نظیر...

صداقت و آرامش...

  صداقت و آرامش....   یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن.پسر کوچولو یه سری تیله داشت و  دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم ،  تو همه شیرینیاتو به من بده.دختر کوچولو قبول کرد.  پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.  همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری که خودش بهترین تیله اشو یواشکی پن...
9 تير 1391

پاهای دیدنی...

    کف پاهات روی چشمام این پاهای قشنگت وقتی که تو کفشات می ره خیلی دیدنیه. نگاه کن ببین عین آدم بزرگها جای انگشت شست و سبابه پات روی کف کفش جا افتاده . این راحتترین کفشی بوده که زیاد پوشیدیش و اصلا برات سنگینی نداره. بیشتر تو خونه پات می کنم که وقتی  سوار رورک توی آشپزخونه راه میری پاهای ظریف و خوشجلت نه چیزی بره توش و نه یخ کنه.   بدون شرح قربون  این پاهای قشنگت بند انگشتی من !!!!   هفت ماهگی بهدادی - خرداد 90         ...
8 تير 1391

روزنگار هفت ماهگی بهدادی...

  سلام بهداد جونی. گل قشنگ باغ زندگی من و امیرحسین این روزهای پایان هفت ماهگیت خیلی با حال شدی. ماشین سواریت که حرف نداره. هر روز یه دو سه باری توی روروک ات می شینی و به همه جای خونه سر می زنی. یه کم یاد گرفتی که توی آشپزخونه سر کابینت ها بری . البته اگه درش باز باشه. هنوز یاد نگرفتی که خودت درشون رو باز کنی و سر از همه چی در بیاری. غذا خوردنت بهتر شده . روزی سه تا چهار وعده غذا می خوری . سوپ مرغ. سوپ گوشت. آبمیوه. خرما. زرده تخم مرغ . پوره. آب به مقدار زیاد. آب خوردن رو خیلی دوست داری . و هر وقت که بهت پیشنهاد میکنم با میل کامل می خوری.   تازه گیها دلت می خواد که همه اش پیشت باشم وقتی که کنار...
6 تير 1391

از کدوم بگم؟

بهدادی من ؟ نازنین پسرم؟ میدونی به چی فکر می کنم؟ به این که چقدر زود گذشت اینکه من و امیرحسین چه آرزوهایی داشتیم!! اینکه آرزوی دیدن روی ماهت رو داشتیم. آروزی روزی که لمست کنیم، ببوسیمت،  در آغوش بگیریمت، بوت کنیم و فشارت بدیم و آرزوی همه لحظه های  با تو بودن رو داشتیم. آروزی روزی رو که تو رو با افتخار توی بغلم بگیرم و به همه دنیا بگم این عروسک زنده مال خود خودمه. روزی رو که امیر جونی آرزو داشت. ...روزی که وقتی میاد خونه و درب حیاط رو که باز می کنه تو رو  پشت پنجره ببینه که براش داری بال بال می زنی.  یا وقتی که داره...
3 تير 1391

خواب بهدادی

سلام بهدادی عزیز دل مامان. دلم نیومد که مدلهای مختلف خوابیدنت رو برات یادآوری نکنم. فقط تماشا کن.   اولین روز تولدت تو بیمارستان  شب سوم ولادتت. آخ که چقدر مدل گذاشتن دستات قشنگه! !! اینجا ١٥ روزت هست و منزل خودمون هستی خوابیدن به  هر نحوی که باشه برات دلپذیره . حتی اگه کلاهت روی صورتت باشه.   یک ماهگی. با دستهایی که پوست های دوره جنینیش داره می ریزه  و پوست تازه در میاره. انگشتهای دستهات مشت شده هست عین دوران جنینی. بهت می گفتم سنجاب کوچولو طبق معمول آماده شدی و تیپ زدی برای رفتن به یکشنبه بازار  مدل دستات خیلی قشنگه...
2 تير 1391

اولین عید مبعث و بهدادی

  قربون اون دست و پای کوچولوی خوشگلت   این عکس رو گذاشتم تا ببینی که چقدر دست و پاهات قشنگ و کوچیک بودند.         سلام بهداد جونم یه چند روزی هست که نتونستم برات چیزی بنویسم اون هم به خاطر اینکه رفتیم تهران و به مهمونی و عروسی سرمون گرم شد. بذار از اولش برات تعریف کنم. مراسم نامزدی عمو حمید و ستاره شب مبعث بود. اما من و بابایی قراری برای رفتن نداشتیم . مسیر طولانی . خستگی سفر. اونهم یه سفر دو روزه سنگین .گرمای شدید هوا. گرمایی بودن شما و حرارتی که داشتی بخاطر دندون  در آوردنت. بی میلی خودمون به حضور در این مراسم. همه  اینها علت ...
1 تير 1391

بدون عنوان

  سلام نی نی بهدادی           دیگه داری از نوزادی در میای. اما هنوز که هنوزه بوی نوزادها رو می دی و بوی بچه می دی. خیلی بوی قشنگی هست.  از وقتی که به دنیا اومدی، نمی دونم چرا این عادت رو داشتی که هر وقت کلافه می شدی یا گرسنه ات بود یا خوابت می اومد با دستات به پلک و چشمت چنگ می زدی و تا حالا هم این عادت از سرت نیفتاده. تازگیها چه ناخنت بلند باشه چه کوتاه، وقتی که به پلکت چنگ می زنی خودت رو زخمی می کنی و دوباره اگه روز بعد این کار رو انجام بدی زخم دیروزی رو می کنی و زخمت باز می شه دوباه خون ازش میاد و خلاصه کار این هفته من شد...
28 خرداد 1391

شیرین کاریهای هفت ماهیگیت....

سلام کوچولولی دوست داشتنی مامان نمیدونی که این هفته چقدر برام سخت و دیر گذشت . وقتی که بردیمت دکتر چون وزنت خیلی افزایش پیدا نکرده بود دکتر پیشنهاد داد که حتما یه آزمایش خون و کشت ادرار ازت گرفته بشه. نمیدونی که چقدر دلشوره پیدا کردم از اینکه غذا نمیخوردی و جون نگرفته بودی. خلاصه با گریه و زاری و ناراحتی بردیمت آزمایشگاه و این کار انجام شد. اما جواب آزمایش رو که گرفتیم مصادف شد با چند روز تعطیلی و متاسفانه دکتر شابزاز رو هم پیدا نکردیم. نمیدونی که هفته پیش تمام مدت یه چشمم اشک بود و یه چشمم خون . تا بالاخره تلفنی باهاش صحبت کردم و گفتم که دو مورد از آیتم های توی برگه آزمایشت رو نوشته پائینه . که خوشبختانه دکتر گفت اصلا نگرا...
26 خرداد 1391

مشکلاتت را...

    مشکلاتت را به خدا بسپار       اگر چه گاهی به نظرمان می رسد دعاهایمان شنیده نشده است بی آنکه کلامی بر زبان آوریم خداوند برتمام نیازهایمان واقف است و او ما را تنها نخواهد گذاشت حتی اگر راه ناهموار باشد چرا که او همیشه نزدیک ماست و همچون نگهبانی مهربان از ما مراقبت می کند و در زمانی مناسب دعاهایمان را اجابت خواهد کرد و بهتر از آنچه خواستارش بوده ایم همراه با عشق برایمان خواهد فرستاد و رحمت بی پایانش را نثارمان خواهد کرد پس با اینکه ما قادر نیستیم درک کنیم که چرا انسان دچار مشکل می شود آ...
21 خرداد 1391

دریا

  عصر شنبه 30/ اردیبهشت / 1391 دریای خزر دومین باری که بهدادی به دریا رفته بهداد  از خواب بیدار شده  و هنوز نمیدونه که کجا اومده . (حوض به این بزرگی تا حالا ندیده)      ماهیان از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند و چون دریا آرام شد خود را اسیر صیادان یافتند. تلاطم زندگی حکمت خداست ، از خدا دلی آرام بخواهیم نه دریای آرام.     ...
19 خرداد 1391