بستن تبلیغات

...امیر بهداد فرزندی بی نظیر...
...امیر بهداد فرزندی بی نظیر...
تاريخ : جمعه 27 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان مریم

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  

بهدادم! بهترین هدیه خدایم! 

معصوم و  پاکی، جلوه ی کوچکی از محبت و زیبایی خدایی 

تا آن زمان که قلبم می تپد در کنارت می مانم و شادی تو ضامن بقای من است

 

                                     1680845uttxqhbxj1.gif




بازدید : مرتبه | موضوع :
468
تاريخ : يکشنبه 29 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان مریم

niniweblog.com

وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

دو قطره آب كه به هم نزدیك شوند، تشكیل یك قطره بزرگتر میدهند... 

اما دوتكه سنگ هیچگاه با هم یكی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم،

فهم دیگران برایمان مشكل تر، و در نتیجه

امکان بزرگتر شدنمان نیز كاهش می یابد...

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،

به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود

لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.

اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی، معنای واقعی

سرسختی، استواری و مصمم بودن را،

در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد.

گاهی لازم است كوتاه بیایی...

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...

اما می توان چشمان را بست وعبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی....

ولی با آگاهی و شناخت

و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت.


niniweblog.com




بازدید : 1 مرتبه | موضوع : پندانه
467
تاريخ : جمعه 27 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان مریم


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






بازدید : 1 مرتبه | موضوع : خاطرات روزانه
466
تاريخ : جمعه 27 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان مریم

 

 

 

 

 

می دانم!

بهار، خنده ی زیبای توست

که هر روز در دلم

سبز می شود




بازدید : 1 مرتبه | موضوع :
461
تاريخ : پنجشنبه 26 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان مریم

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پستتصاویر زیباسازی - جدا کننده پستتصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

خدایا شکرت

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه
هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.. پرسید: شماها چکار می کنید؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است.. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکرت !




بازدید : 2 مرتبه | موضوع : داستان
460
تاريخ : پنجشنبه 26 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان مریم

 

 

 

بهداد گلم. فرشته ی کوچولوی عزیزم

توی هجده ماه و ده روزگی، دومین دندون نیش از فک بالاییت هم جوونه زده و داره خودنمایی می کنه.

این چهاردهمین مرواریدی هست که در آوردی.

عزیزم از هفته ی پیش همش کم غذا شده بودی و میلی به غذا نشون نمیدادی.

نگو مال همین مروارید تازه بود که یه کم بی حوصله و کم اشتها شده بودی.

خدا رو شکر به یمن وجود شربت کیندر و میل کردن هر روز جنابعالی الان یه چهار پنج روزی هست که دارم نفس می کشم و حالم خوبه و شما هم طی این چند روز کلی وزن گرفتی و بخور بخور می کنی. خوشحالم.

مرسی که اشتهات باز شده و مامان و از کلافگی در آوردی.

ایشالا که همیشه سلامت باشی و پوف به های خوشمزه و مقوی بخوری و سلامت و قوی باشی.

آباریکلا.




بازدید : 2 مرتبه | موضوع : هجده ماهگی
459
تاريخ : سه شنبه 24 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان مریم


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






بازدید : 3 مرتبه | موضوع :
458
تاريخ : دوشنبه 23 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان مریم

 سلام عزیز دلم، بهداد گلم

یه چند روزی رفته بودیم تهران که به عروسی و کارهای دیگه برسیم. سه شنبه ی پیش رفتیم تهران و صبح چهارشنبه با هم یعنی من و تو بابایی با هم رفتیم نمایشگاه کتاب. این بار با مترو رفتیم و تو هم خیلی با تعجب و با دقت همه جا رو نگاه می کردی. پله برقی و مترو و جمعیت در حال رفت و آمد . وقتی که داشتیم از پله برقی بالا میرفتیم به جمعیت پشت سرت نگاه کردی و کلی ذوق زده شدی و برای همه دست تکون میدادی و بای بای می کردی.

 روز خوبی بود. همه غرفه های کودک رو گشتیم و چون کالسکه ات رو نیاورده بودیم خیلی طول ندادیم و سریع همه ی غرفه ها رو دیدیم و خریدمون رو کردیم و سریع برگشتیم خونه. ناهارت رو خوردی و کلی با من و خانجون بازی کردی و کلی شادمانی کردی و نخوابیدی.

عصر ساعت شش بود که با هم یعنی من و تو بابایی رفتیم پیش دکتر شابزاز. خوشبختانه نفر اول بودیم و خیلی طول نکشید. متاسفانه برای اولین بار در عمرت وقتی که دکتر رو دیدی خیلی گریه کردی و نسبت بهش جبهه گرفته بودی و دکتر شما رو به سختی معاینه کرد و خودش هم گفت که زیاد اذیتت نمی کنه که گیج نشی. اما بالاخره معاینه رو انجام دادند و یه کم گله کردند از وزنت. منم گفتم که شما اصلا به غذا میلی نشون نمیدی و منو هم سردرگم کردی. قرار شد که بهت شربت مولتی ویتامین بدیم که تا الان هم جواب داده و شما راحت و بی درد سر و با میل خودت غذا و تنقلات می خوری و این مایه بسی خوشحالی شده برای من و بابایی.

پنجشنبه هم که ظهر رفتیم منزل باباجون اینا و شب هم رفتیم عروسی. وای که چقدر توی عروسی بهت خوش گذشت. تازه یه دختر بچه ی ناز و کوچولو رو هم دیده بودی

 

و همش میدویدی دنبالش و میخواستی که باهاش دوست بشی اما اون دختره اصلا محل نمیگذاشت. هوووووم م.!!!

ببین چه با احساس داری بهش گل میدی

خلاصه که تا ساعت دو نیمه شب بعد از بزن و بکوبی که داشتند و تو هم کلی شادی و بازی کردی توی خونه بازم بعد از به به خوردن خوابت نمی اومد و توی تاریکی برای خودت زده بودی زیر آواز و کلی بلبل زبونی میکردی. اما دیگه وسطای نطقت بود که بیهوش شدی. عزیزم!!!!!!! 

روز جمعه هم پیش مامان پری اینا بودیم و بهمون خوش گذشت و صبح شنبه وقتی که شما خواب بودی آماده شدیم و ساعت هفت بود که راهی شمال شدیم و دیگه توقفی توی راه نداشتیم و سر ساعت یازده هم دم درب خونمون بودیم. وثتی که رسیدیم خونه بیدار بودی.اما دیگه ناهار خوردی و خوابیدی و منم با شما بیهوش شدم. 

خیلی خوشحالم که اگه هفته ی پیش عجله ای برگشتیم شمال و به کارهای برنامه ریزی شده ام نرسیدم اما توی همین دو سه روزی که رفتیم تهران بالاخره به دکتر و نمایشگاه کتاب رسیدیم. اما فقط به نمایشگاه گل و گیاه نرسیدیم که اونم باشه برای دفعه ی بعد. شما هم بزرگتر شدی و توی گلها بیشتر می درخشی.

دوست دارم عزیزکم. عشق و امید و زندگی مایی بهدادی.




بازدید : 2 مرتبه | موضوع : خاطرات روزانه
457
تاريخ : دوشنبه 16 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان مریم

اس ام اس ویژه تبریک روز مادر و روز زن

احساس ناب مادری...

 می‌بوسمش......می‌خندد

می‌خندد........ زندگی جاری می‌شود

به چشمانم که خیره می‌شود.......معصومیتش مرا تا آسمانها می‌برد

گریه که می‌کند ..........قلبم تکه تکه می‌شود

باز‌، عاشقانه می‌بوسمش............چه شیرین می‌خندد

 می‌خوابد اما ...... دلم برایش تنگ می‌شود

.

.

 .

باز هم واژه کم می‌آورم برای توصیفش

عجیب احساسی است...... احساس ناب مادر  بودن




بازدید : 4 مرتبه | موضوع : دل نوشته
456
تاريخ : دوشنبه 16 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان مریم

بهدادی سلام

دو روزی بود که  تب واکسنت طول کشید. روز دوشنبه ی پیش رفتیم واکسنت رو زدیم و سه شنبه شب دیگه خوب خوب بودی و تازه سرحال شده بودی و حتی به راحتی قدم می زدی و راه می رفتی . آخه این بار وقتی که واکسنت رو زدیم یا توی بغلم بودی یا روی مبل یه گوشه نشسته بودی و با اسباب بازیهای دور و برت بازی می کردی و خودت رو تکون نمیدادی.اصلا راه نمی رفتی . اگر هم که وسیله ای رو می خواستی از روی زمین برداری به ما اشاره می کردی که ما به دستت بدیم و خودت دولا نمی شدی. آخه تا دولا می شدی به ران پات فشار میومد و دردت می گرفت و گریه می کردی. 

روز چهارشنبه مشغول جمع و جور وسایلمون شدیم که برای روز مادر به دیدن مامان بزرگها بریم. پنجشنبه ساعت یازده بود که راه افتادیم و رفتیم تهران . ساعت سه ، سه و نیم بود که رسیدیم منزل خانجونی. آخه خانجون همه رو دعوت کرده بود برای شام. وقتی که رسیدیم اونجا تر و تمیزت کردم و یه غذای مفصل هم خوردی و بعدش با بابایی رفتید دیدن عمو کامیار. منم یه کم نگران بودم که تو توی ماشین نشینی و اونجا پیش دوست بابا ناآرومی بکنی. اما خوب گویا عین آقاها صدات هم در نیومده بود و توی ماشین هم توی صندلی ماشینت راحت نشسته بودی و خوابت برده بود و وقتی که آمدید خونه شما هنوز خواب بودی. یک ساعتی خوابیدی و بعدش مهمانها اومدند و تو با شهبد تا آخر شب حسابی بازی کردی و کلی خوشحالی کردی و کلی سر و صدا و شادمانی کردی. من و بابا هم که کلی از خوشحالی و بازی تو خوشحال بودیم.

جمعه ظهر رفتیم منزل باباجون اینا. بنا بود که بابایی جمعه شب خودش بره شمال و ما بمونیم و این یک هفته تو رو ببرم دکتر و نمایشگاه گل و گیاه و نمایگاه کتاب و چند تا کار دیگه. که بابایی یه جورایی ابراز کرد که دوست نداره که تنهایی برگرده. برای همین منم به خاطر بابایی عزیزمون نموندم و با هم صبح شنبه برگشتیم خونه. جالبه که تمام وسایل شما و خودمون رو توی خونه ی خانجون گذاشته بودم و با خودم نیاوردم که شنبه برگردم پیششون اما دیگه چاره ای نبود و دست خالی برگشتیم خونه تا بابایی درجه بندیش تموم بشه و دوباره آخر هفته برگردیم تهران برای عروسی رامتین پسر خاله ی بابا.

این یکی دو روزه هم که خونه ی خودمون بودیم حسابی سرگرم شما بودم و روزی دوبار با هم بیرون رفتیم که شما توی خونه خسته نشی. آخه روزا بلند شده و شما توی خونه حوصله ات سر میره و بهونه گیر می شی. اما بیرون که میریم صدات در نمیاد و کلی ذوق زده می شی و من به خوشحال بودن و لذت بردنت راضی ام حتی اگه برام سخت باشه .

دیروز برای اولین بار پس از مدتها چون هوا خیلی گرم شده بود یه بلوز شورت خوشگل تنت کردم با یه دمپایی تابستونی و رفتیم بیرون. وای انیقدر قشنگ شده بودی که نگووو. اما دوربینمون خونه خانجون بود و دیگه نشد که هی ازت عکس بگیرم با گوشی هم خوب در نمیاد. خلاصه که این چند روزه هم بی دوربین موندیم. بقیه حرفها باشه برای بعد از عروسی و برگشتنمون.

فعلا برای چند روز خداحافظ.




بازدید : 3 مرتبه | موضوع : خاطرات روزانه
455
تاريخ : پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان مریم

بهداد جانم سلام

تو هفته ی تجلیل از مقام زن و مادر هستیم. خوشحالم. آخه دومین سالی هست که به یمن قدوم مبارک شما به مقام مادر بودن مفتخر شدم. حس مادری قشنگه. لمس بودن تو، لمس وجودت برای من مادر به قدری شیرین و دلچسبه که با هیچ حسی قابل مقایسه نیست.

اما از شیرین کاری این روزا برات بگم که خاطره اش هیچ وقت از دل و ذهنم بیرون نمیره. و اسمش شده دسته گل روز مادر.

می خواستیم بریم بیرون. شما رو آماده کرده بودم و دیگه کاری نداشتی . داشتی توی خونه می پلکیدی و منم بدو بدو داشتم مانتوم رو تنم می کردم که بریم . اما تا یه لحظه ازت غافل شدم یک صدای شکسته شدنی از بیرون از اتاق خواب شنیدم که هراسون خودم رو بهت رسوندم .تو هم هاج و واج ایستاده بودی و صدات در نمیومد. توی پذیرایی بودی. همه جا رو نگاه کردم ،چیزی ندیدم . اما یکهو چشمم به میز قو افتاد که دیدم قوی نازنینم روش نیست. دولا شدم پشت مبل رو دیدم . دیدم که قوی عزیزم پخش زمین شده و هزار تا تیکه شده. خیلی ناراحت شدم. خیلی دلم سوخت. آخه من اون قو رو روز تولدم از مامان پری هدیه گرفته بودم. به قدری ناراحت شدم که گریه ام گرفت و نمیدونستم که چه کار باید بکنم الان هم که چند روزه که ازش گذشته اما دلم نیومد که تکه های خرد شده اش رو از پشت میز جمع کنم.

قوی دلشکسته

حالا تو هر روز و هر ساعت میای و میز رو بهم نشون می دی و می گی جوجو جوجو . منم در جوابت می گم بهداد جان جوجو افتاد و گردنش شکست . چقدر بهت گفتم که کار خطرناک نکن . دست به وسایلی که مال تو نیست نزن ؟ اما تا حیرون و متعجب به من نگاه می کنی.

قوی نازنینم

دلم شکست. تا دو روز واقعا عزای عمومی توی خونه داشتم و باورم نمیشد که  قوی قشنگم شکسته شده .اما دیگه شکسته و کاریش نمیشه کرد. تقصیر خودمه که قسمت پذیرایی رو باز کردم و شما هم نادانسته این کارو کردی.حتما رفتی پیشش و خواستی که دست بزنی بهش اما یهو افتاده دیگه. تو هم نمیخواستی که پرتش کنی اما خب دیگه افتاده.

به همه سپردم که اگه هر کجا عین همین قو رو دیدند برام بگیرند و جایگزینش کنم . اما بعید می دونم دیگه مثل اون هیچ جا نیست. یادت باشه که یه قو به من بدهکاری. شاید یه روز مادر برام جبران کنی و لنگه اش رو برام بگیری، خدا رو چه دیدی؟

در هر صورت به خودم قبولوندم که قضا بلا بوده و اگه نمیشکست شاید وقتی که داشتیم میرفتیم بیرون یه بلایی سرمون میومد. دیگه ما هم که آماده بیرون رفتن بودیم و اون بیرون رفتن باعث شد که منم یه هوایی بخورم و از فکر شکسته شدنش بیرون بیام و دیگه بهش فکر نکنم. اما عکس العمل تو هم دیدنی بود که ساکت و بی صدا شده بودی و خودت میدونستی که کار خوبی نکردی.

فدای سرت. سرت سلامت .

دوستان عزیز اگه جایی لنگه اش و دیدید اطلاع بدید تا تهیه اش کنم.




بازدید : 3 مرتبه | موضوع : خاطرات روزانه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 28 صفحه بعد